.
درباره ما
دوستان
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت
سلام وعلي آل ياسين....

ای کاش که یـارِ شهِ بــی یـار شوم

سر مستِ شمیمِ خوشِ دیـدار شوم


ای کاش که در یک شب ماهِ رمضان...

با مهـدی فاطمه(س) هــم افطــار شوم...

 

الهم عجل لوليك الفرج

التماس دعاي فرج



:: بازدید از این مطلب : 28
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : انتظارظهور
ت :
.

سلام وعلي آل ياسين...

سلام مهدی جان،...

حال همهٔ ما خوب است. ملالی نیست جز دوری شما که طاقت ما را طاق کرده. می‌‌دانم، دوباره شروع کردم. می‌‌دانم که هنوز مهیا برای پذیرایی و استقبال از تو نیستم...

 نه طاق نصرتی، نه چراغانی، نه فرشی، حتی دریغ از یک میوه و شیرینی‌، هیچ کار برایت نکردیم...

 باور کن که اینقدر از اصل خود دور شده ایم، که اگر هم بیایی گمان نکنم که دیگر بشناسیمت....

 چه کنیم که با اینکه حال پختگان را نمی‌‌دانیم ولی‌ باز دیوانه دیدارت هستیم. دیگر سایه طوبی‌ و دل جویی حور و لب حوض هم به ما افاغه نمی‌‌کند و الف قامتت بد جور بر این لوح سیاه حک شده است.

 پس بگذار از اول دوباره برایت بنویسم:

 

سلام مهدی جان، حال همهٔ ما خوب است ولی‌ تو بشنو و باور مکن چون دلها همه خون است...!

.

می دانی چندروزاست که درپس ابرغيبت رفته ای؟....دیگربس نیست؟طاقتمان سرآمده....


یادم هست که همیشه پا برهنه و بدون کفش راه می‌‌رفتی‌. می‌‌گفتی‌ تو این وادی بدون خارو خس که کسی‌ کفش نمی‌‌خواهد. تازه این راه را با پای دل می‌‌روند نه با پای جسم؛ ولی‌ باز برات بگویم که من هنوز کفش‌هایم را دو دستی‌ چسبیده ام، حتی تازگی‌ها یک جفت اضافه هم خریدم که مبادا کفش‌های قدیمی‌ سوراخ شده و خاری پای راه نرفته مرا بگزد....

چرا اینقدر تعجیل برای رفتن داشتی؟ چرا دفعه ی قبل که آمدی زود از پیش ما رفتی‌؟

نمی‌‌دانم چرا همیشه کوله بارت آمده رفتن بود؟

 مهدی جان،

ما که قدم رفتن نداریم لااقل تو کمی‌ بیشتر پیش ما می‌‌ماندی....

 می‌‌دانم، خواسته‌ام بی‌ جاست. من باید پا به راه شوم،  ولی‌ چه کنم که هنوز دست و دلم یکی‌ نیست، پی کار نمی‌‌رود...

 راستی‌ شنیدم که ماه تا قمر روی تو را نبیند افطار نمیکند...

 میگويند هر شب از دیدن تو هلهله راه می‌‌اندازد. با دیدن تو افطار را سحر کرده و جایش را به تو میدهد...

 آه، مهدی جان، میدانم که او از من به تو عاشق تر است.


سحر است و سحری را خوردیم، نان و پنیر و خرما و یک کاسه تگری عاشقی. فرصتی نیست، دمی مانده به صبح، به طلوع معراج، به عروج خورشید....

 وقت کم داریم و اعمال بسیار، ملتمس دعا ایم....دعای فرج رازمزمه می کنیم... از شوق دیدن تو بشقابی به سر سفر گذاشتیم که اگر به ناگاه از در در آمدی فی البداهه بگوییم بسم الله....

 مهدی جان، یادم هست که در رمضان همه چیز مهدی روزه دار بود: قالبش، قلبش، روحش،  نفسش.

کاش می‌‌توانستم برایت بگویم که این دل نا شکیب چقدر برایت بی‌ قراری می‌کند...

 آه، که حتی فکر کردن به آن نیز قلبم رامی‌‌لرزاند.

آري، درست حدس زدی، هنوز قلبم لرزان است. من که مثل تو نیستم که قلبم از قالبم بزرگتر باشد. من که مثل تو نیستم که تمام وجودم قلب باشد....
هیچ وقت درست نشناختمت....!

هروقت می‌‌خواستی‌ خود را معرفی‌ کنی‌ می‌‌گفتی‌ اسم من اسم اوست، صفت من صفت اوست، فعل من فعل اوست، ذات من ذات اوست....

 تعجب نکن که هنوز نه مهدی را شناخته‌ام و نه خدای مهدی را....!

 ‌ای کاش می‌‌دانستم که چه سان با او سخن می‌‌گویی. هر گاه خواستم با او حرف بزنم در می‌‌یافتم که دارم با خودم حرف میزنم. چقدر دلتنگ آن دیدگانت هستم که تا ته دنیا آبی‌ است...

 از مرگ هنوز هم می‌‌ترسم، خوشا به حال تو که حنای مرگ برایت بی‌ رنگ است....

 از همهٔ رنگ ها گذشته ای، دیگر نه سفیدی می‌‌شناسی‌، نه سبزی، نه سرخی، نه سیاهی....

 خودت عین بودنی ...

 پنجهٔ علمت در پنجرهٔ ایمانت قفل شده است.

 کاش من هم می‌‌توانستم قبل از اینکه بمیرم، بمیرم.

 بسیار تولد برای جسمم گرفتم، ولی‌ هیچگاه نشد تولدی هر چند کوچک و مختصر برای روحم بگیرم...

 مهدی جان،

 نافله ی نایت عجب نوایی دارد. هنوز هم خمیر وجودم بی‌ شکل است و محتاج یک دم مسیحایی آن نی وجودت است تا آتش به جان تشنهٔ من زده و رگانم را سرشار از آب حیات کند.


 مهدی جان،

اینجا همه سلام می‌‌رسانند. همگی‌ کاسهٔ صبرشان لبریز و چشمانشان به راه خشکیده است. درست است که سینه‌هایمان تنگ و گوش‌هایمان زنگ زده است، ولی‌ همچنان عاشقانه دوستت داریم....

 منت بر ما بنه و زنگ این خانه را برای یک بار هم که شده بزن تا زنگار از این دل سودا زدهٔ ما گرفته شود.

 مهدی جان، ...

شب قدر ما طلوع نمی‌‌کند تا تو بیایی. قرآن بر سر گرفته منتظر قدوم مبارکت هستیم.....

کی می شود تا نماز عید فطر را با تو بخوانیم...الله اکبر را با تو زمزمه کنیم..

 به امید آن روزی که به تو رسیم و دورت بگردیم.

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست...

الهم عجل لوليك الفرج...

التماس دعاي فرج



:: بازدید از این مطلب : 27
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : انتظارظهور
ت :
.
سلام علي آل ياسين...

 

کجاست اهل دلی که نگاه ما بکند
برای حال خراب دلم دعا بکند
کجاست خبره طبیبی که کیمیا داند
مس وجود مرا بهتر از طلا بکند
به ذره گر نظر لطف بوتراب کند
به یک نگاه مرا بنده خدا بکند
همین که داد و فغانم بلندشد دیدم
جناب خواجه شیراز این ندا بکند:
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
مرا بگیر و در خانه ات مقیمم کن
چقدر عبد فراری بروبیا بکند...
... به کارمن گره کور خورده است اما
گشایش از گره ام ذکر یارضا بکند
چه می شود شب جمعه یکی ز کرب و بلا
حواله ای بفرستد مرا صدا بکند
چه می شود که در آن جمعه عبد بی سر و پا
نماز صبح به موعود اقتدا بکند...

 

التماس دعاي فرج



:: بازدید از این مطلب : 37
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : انتظارظهور
ت :
.
سلام علي آل ياسين...

 

گفتند کارتان همه گفتیم نوکریم
چون بیار عشق را به سر شانه می بریم
مارا اگر چه بازی دنیا خراب کرد
اما به لطف روضه ی ارباب بهتریم
از هر چه بگذری سخن دوست خوش تراست
پس می شود به عشق تو از هر چه بگذریم
فرقی نمی کند چه کسی با چه منصبی
در پای سفره ات همه با هم برابریم
گریه زبان مادری نوکران توست
احساس میکنم همه با هم برادریم
مارا سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر ان سریم
مسجد برای زاهد و کعبه برای خلق
بگذار با حسین بگویند کافریم
باهر که گفت گریه چرا گفته ایم که
ما داغ دار حنجر در زیر خنجریم
یک نفر هست پر از سوز پر از یازینب
تک تنهاست و در ناله که تنها زینب
به لبش هست میا آه میا با زینب
داد از این کوفه از این شهر از اینجا زینب
آه از امروز ولی وای زفردا زینب
اخرین لحضه ی او بود دعا کرد و گریست
ظرف خونین شد و از دست رها کرد و گریست
روی خود را به سوی کرب و بلا کرد وگریست
بدنش تا به زمین خورد صدا کردوگریست
داشت با گریه مناجات خدایا زینب
عرق شرم من از آمدنت خونین است
ننگ بر کوفه که هر بیعتشان ننگین است
غم صد کوچه ی بن بست عجب سنگین است
سرم از سنگ شکسته است و سرم پایین است
به من اتش زده اینجا چه کند با زینب
دارم امید که کار تو به اینجا نکشد
می کشم داغ تو تا اهل تو ان را نکشد
کار زینب به تماشا به تماشا نکشد
یا برای سر تو کار به دعوا نکشد
وای از کوفه و از چشم چران ها زینب
کوفه اخر ته گودال مرا گیر انداخت
دست گرمی به سویم حرمله هم تیر انداخت
به زمین ضربه ی نامرد کمان گیر انداخت
بعد بر بازوی من حلقهی زنجیر انداخت
بعد من نوبت گودال تو انجا زینب
به زمین خوردم و دیدم به زمین می افتی
بین صد حلقهی نیزه به کمین می افتی
میکشی تیر ز پشت از سر زین می افتی
سر یک شیب تو با زخم جبین می افتی
تکیه بر نیزه دهی تا که مبادا زینب
رسمشان است که از امدنت دم بزنند
بعد با هر دم تو ضربه دمادم بزنند
بعد از ان دوره کنند و همه با هم بزنند
بعد بر دخترکت سیلی محکم بزنند
روی نیزه سر تو زیر قدم ها زینب...

 

التماس دعاي فرج



:: بازدید از این مطلب : 26
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : انتظارظهور
ت :
.

آجرك الله يا بقيه الله....

ز داغت ای هلالم چون ننالم

ملول و خسته حالم چون ننالم

به روی نیزه دیدم غرق در خون

سرت را ای هلالم چون ننالم

نهال عمر من ، از ظلم گلچین

شکسته این نهالم چون ننالم

به پیش دیده ام پرپر شدی تو

گل من ، بی مثالم چون ننالم

به یاد کام عطشانت کنار

چنین آب زلالم چون ننالم

میان قتلگه دشمن نمی داد

کنار تو مجالم چون ننالم

"موکه افسرده حالم چون ننالم

شکسته پر وب الم چون ننالم

همه گویند «زینب»گریه کم کن

تو آیی درخیالم چون ننالم"

***

وصال تو خدایی باورم کرد

فراقت خون دل در ساغرم کرد

گل انش ،وجودم سوخت از غم

شرار هجر تو خاکسترم کرد

گراز روز ازل دل بر تو بستم

خدا مهر تو را در جوهرم کرد

اگرچه از نگاهت جان گرفتم

وداع آخر تو پرپرم کرد

اگرچه از نگاهت جان گرفتم

وداع آخر تو پرپرم کرد

غم آن پیکر صد چاک و بی سر

روان خون دل از چشم ترم کرد

گهی از روی نی دادی امیدم

گهی دلجویی از تو مادرم کرد

پس از تو ظلم گلچین ستمگر

چنان گلهای تو نیلوفرم کرد

اگر خواهی بدانی هجر رویت

چها با سینۀ شعله ورم کرد

"غم عشقت بیابون پرورم کرد

هوای بخت بی بال وپرم کرد

به مو گفتی صبوری کن صبوری

صبوری طرفه خاکی برسرم کرد"

***

الا ای کعبۀ دل کربلایت

بود دلهای عاشق مبتلایت

ندارد کار با بیگانۀ تو

هرآن کس از ازل شد آشنایت

زخون سرخ تو شد باغ دین سبز

از آن روشد خدا خود خونبهایت

صدای ناله می آید ز نی ها

بگوش جان هنوز از نینوایت

نظر کن خواهرت را بار دیگر

به قربان تو و مهر و وفایت

تو گفتی در مصلا یاد من باش

نمودم در نماز خود دعایت

بخوان قرآن دوباره ای برادر

که دل را می برد صوت صدایت

دمی دیگر بیا با من به سرکن

که تا سازم دل و جان را فدایت

"عزیزا کاسۀ چشمم سرایت

میان هردو چشمم جای پایت

از آن ترسم که غافل پانهی باز

نشیند خار مژگانم بپایت"

***

پس از داغت وجودم شعله ور بود

دلم خونین بهر شام و سحر بود

چوشمعی سوختم هرگاه دیدم

دل پروانه هایت پر شرر بود

تنت گرچه به صحرا بی کفن ماند

سرت بالای نی پیش نظر بود

بپرس احوال ما را خود ز مادر

که زهرا همره ما در سفر بود

گهی خواندم نمازم را نشسته

گهی دستم ز داغت بر کمر بود

مکن عیبم اگر از چوب محمل

روان بر خاک تیره خون سر بود

تو خود دیدی که ناموس خداوند

تماشایی به هرکوی و گذر بود

اگر چه حاصل رنج اسارت

به هر جا پا نهادم من ظفر بود

"به دریای غمت دل شعله ور بود

مرا داغ فراقت برجگربود

به چشمم قطره های اشک خونین

تو گویی لالۀ باغ نظر بود"......

 

الهم عجل لوليك الفرج.

التماس دعاي فرج

  

 



:: بازدید از این مطلب : 42
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : انتظارظهور
ت :
.

موضوعات
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی